بیائید قدرلحظه لحظه زندگی را بدانیم ...
قدر بودن با هم قدر زیستن در کنار هم ...
بیائید زمان را از دست ندهیم تا فردا در حسرت یک لحظه باقی نمانیم.
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وآنکه این کار ندانست در آن کار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند...
سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....
گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....
گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را هيچکدام را نديد فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و
گفت : ديوانه ي باران نديده...
بازهم بوی بهار از در ودیوار به مشام می رسد و در آغاز راه سال جدید هستیم.
یکسال دیگر هم گذشت و انسان در میان این آمد و شدنها حیران است.
یکبار دیگر به کوچه های قدیمی یاد سری بزنیم و در فضای احساس شعر های بچگی زیر لب نجوا کنیم و برای به خود رسیدن فاصله ها را بسنجیم ؛ جور دیگر نگاه کردن را بیاموزیم و وجودمان را با ترازوی انصاف اندازه بگیریم؛ طرحی نو انداخته از قالبها بیرون آمده پرواز را تجربه کنیم ؛
بیا تا گل بر افشانیم ومی در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من وساقی به هم سازیم وبنیادش بر اندازیم
دوستان بیائید:
عاشقانه یکدیگر را حفظ کنیم و در هاله ای از عطوفت و مهربانی برای خوب بودن وبهتر شدن تلاش کنیم زمان را از دست ندهیم تا فردا در حسرت یک لحظه باقی نمانیم.....
می بی غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب
سال دگر که دارد امید نو بهاری
سال نوآوری و شکوفائی بر همه کسانی که قلبشان برای ایرانی آزاد ؛ آباد و سربلند میتپد مبارک.
هرآنکو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
دهان تنگ وشیرینش مگر ملک سلیمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست واینش هست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن واین دارد
بخواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را
که صدر مجلس عشرت گدای ره نشین دارد
چو بر روی زمین باشی توانائی غنیمت دان
که دوران ناتوانیها بسی زیر زمین دارد
بلا گردان جان وتن دعای مستمندانست
که بیند خیر از آن خرمن که ننگ خوشه چین دارد
صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان
که صد جمشید وکیخسرو غلام کمترین دارد
وگر گوید نمیخواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوئیدش که سلطانی گدائی همنشین دارد


